تبليغاتX
مکث زمان




















مکث زمان

وسایل را آماده کرده بودم ... نسیم دوربین را برداشتی ... لباس گرم ... جوراب ... چمدونت رو سنگین نکن اونجا کسی نیست که بتونه کمکت کنه ...

می رقصیدم و از این ور به اون ور می رفتم ... همه چیز رو برداشتم ...نه اونقدر ها هم سنگین نیست ...

قرار بود یک مسافرت ۴روزه باشه  ... و من هنوز در سفرم ...تکه ای از روحم در آنجا جا مانده ..که دیگر بر نخواهد گشت ... حالا همه به من می گویند تو مدت هاست  که بر گشته ای ..  درهوای سفر

نفس می کشم ...

نفس می کشم ...

نفس می کشم ...

در  ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان است  

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:41 توسط نسیم| |

...

....

.........

تصویر های بعدی این خواب

خفه ات می کند !

چشم هایت را ببند

لب بر این دریچه ی کوچک بگذار

و تنها نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش!

نفس بکش !

نفس بکش لعنتی !

نفس بکش !

نفس!...

گروس عبدالملکیان

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 2:10 توسط نسیم| |

تلاشم رو کردم

خمیازه

فکر کنم همه چی خوب پیش رفت

خمیازه

امروز هم تموم شد ... سرم  رو بالا گرفتم و توی خیابون های این شهر با اطمینان راه رفتم ...دلم حرف زدن نمی خواد ...سکوت می خوام ... خستم ...اما احساس خوبی دارم ...

خمیازه

آدم های خوبی در کنارم دارم

خمیازه

مهران ترین مهربانان  به خاطر همه ی این آرامش ممنونم

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 19:48 توسط نسیم| |


Design By : Night Skin